چراغی به دستم ؛ چراغی در برابرم :
من به جنگ سیاهی می روم .
گهواره های خستگی
از کشاکش رفت و آمد ها
باز ایستاده اند ؛
و خورشید ی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را
روشن می کند .
فریاد های عاصی آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد .
و درد خاموش وار تاک
هنگامی که غوره ی خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ
جوانه می زند .
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من ؛ در وحشت انگیز ترین شب ها ؛ آفتاب را
به دعایی نومیدوار طلب می کرده ام .
تو از خورشید ها آمده ای ؛ از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای .
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم .
جریانی جدی
در فاصله ی دو مرگ
در تهی میان دو تنها یی
نگاه و اعتماد تو ؛بدینگونه است !
شادی تو بی رحم است و بزرگوار ؛
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است
من بر میخیزم !
چراغی در دست
چراغی در دلم .
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ئی برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم ......
احمد شاملو
